تعزيه خواني هنر نمايشي كميجان komijantazie   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  ابزار و امکانات

 

لوگوي وبلاگ شما


:حضور و غياب

  سايت هاي مرتبط با كميجان

لينك اول

history of komijanتاريخ كميجان

اخبار كميجان

فرهنگ و آداب و رسوم كميجان

نامداران كميجان

قصه هاي كميجان

تعزیه خوانان زرقان

شهداي كميجان

عراقي شاعر نامدار

ايل هاي برچلو و بزچلو

history of komijanتاريخ كميجان

اخبار كميجان

ماجراهاي پدربزرگ

نامداران كميجان

درباره نويسنده

طنزهاي داداشعلي كلواني

تغذيه مصنوعي باستاني كميجان

  صاحبخونه

 

 

  تعزيه خوانان محله سراب

 

تعزيه و تعزيه خواني در محلة سراب

اكبرآقا فرزند آقاحسين كه بعداً نام خانوادگي تجلي را براي خود برگزيده و به مكه نيز مشرف شد و حاج اكبرآقا صدايش ميكردند ، از همان ابتداي تأسيس تعزيه در محله سراب عيسي آباد ، نقش شمر ويزيد و ساير ائمه كفر را بعهده گرفته بود و انصافاً هم آن نقش را خيلي خوب اجرا ميكرد .

صدايش بسيار بلند و رسا بود و با نفس خوبي هم كه داشت اشعار بحر طويل را خيلي روان و غلط غولوط ميخواند و خم به ابرو نميآورد و هنگام تعزيه هم سيگار اشنو ويژه ميكشيد .

مرحوم محمدعلي حاجيلو نقش ابن سعد را اجرا ميكرد و پس از فوت آنمرحوم ، مرحوم نبي الله سلطاني اين نقش را به عهده گرفت و الحق در مدت بيش از بيست سال آنرا بخوبي اجرا نمود و پس از فوت وي نيز پسر ايشان در نقش ابن سعد به اداي دين به امام حسين مي پردازد . خدا به همه شان خير در عاقبت عنايت فرمايد .

پدرم( حاج مسيب جاويدراد) از همان ابتدا نقش سرسلسله خاندان اهل بيت عصمت و طهارت و سرور شهيدان را بازآفريني و نقش آفريني ميكرد و طبيعتاً در آخر تعزيه ، جنگ و جدال سربازان و جوانان بني هاشم با آل سفيان و شهادت فرزندان زهرا به نمايش گذاشته ميشد .

آنان با نهايت شجاعت و دلاوري و اخلاص وغرق در ايمان ، به تنهايي به قلب دشمن بدكار و نابكار و انبوه زده و از كشته پشته مي ساختند و در آخر از شدت تشنگي و انبوه سپاهيان دشمن ، در حالي كه لباس سفيد و كفن شان پوشيده از تيرهاي چوبي شده بود ، كه هنگام دوختن لباس بر روي آن تعبيه شده بود ، بر روي خاك گرم دشت گلگون كربلا مي افتادند و براي آخرين با ر امام حسين را صدا ميزدند .

پدرم كه از سه سالگي من و از سال 1337 تعزيه ميخواند ، در تعزيه نقش امام حسين را اجرا ميكرد و هنوز هم با وجود كهولت سن ، آن نقش را بعهده دارد .

پدرم كه تا اين لحظه در خيمه گاه بر روي منبر چوبي مسجد و يا كرسي يا صندلي نشسته و غمناك سر در گريبان خود فرو برده بود ، ناگهان كمر راست ميكرد و با فرياد ، خواهرش زينب را صدا كرده و از او ميخواست كه ذوالجناح را بياورد ، چون كه خبر رسيده كه مثلاً عباس را از اسب بر زمين افكنده اند .

زينب آه و واويلا كنان ، دهانه و افسار اسب را ميگرفت و او را  مي آورد و درحاليكه بقيه اهل و عيال امام فرياد واويلا و وامصيبتا مي كشيدند ، امام با عجله بر اسب سوار شده و به سوي ميدان روان ميشد .

در آنجا در حالي كه با سرعت تمام اسب را ميراند به لشگريان شمر ستمگر و ابن سعد ملعون حمله ور ميشد و شروع به جنگ و گريز با آنان مينمود  .

پس از چند دور ، دور ميدان گشتن ، بر بالاي سر آن كشته ي قوم دغا ، از اسب پياده ميشد و جنازه او را در آغوش ميگرفت و پس از خواندن چند بيت شعر سوزناك ، كه گاهي هم از طرف آن جوان بر خاك افتاده پاسخ داده ميشد و حسابي موجب تألم و تأثر خاطر مستمعان عزادار شده و اشك آنها را تا آخرين قطره ميچكاند ، تعزيه با دعاي پدرم و سلام به پيشگاه ائمه اطهار و امام عصر والزمان خاتمه مييافت .

موضوع شهيد نمودن پدرم بوسيله شمر هم ، يكي از مواردي بود كه بچه هاي محل در ايام دهه محرم الحرام و روزهاي برگزاري تعزيه براي ما دست مي گرفتند و ما كه در سنين كودكي مالامال از نفرت و تعصب نسبت به شمر و يزيد و آل سفيان شده بوديم ،‌ قطعات شاخ بز را كه مردم پس از خوردن كله و پاچه آنرا در مزبله ها و كوچه ها انداخته بودند ، يافته و با آن كه شبيه خنجر شمر ستمگر بود به بچه هاي شيطان و مردم آزار محله ، حمله ور مي شديم .

آن شاخ ها چقدر تيز بودند و ايمان ما چقدر قوي ،كه آنرا مثل زوبين بدست گرفته و با تخم و تركه ي شياطين و شمر و شمرزادگان مي جنگيديم  و غالباً هم ما از آنها شكست ميخورديم ، لابد مظلوميت و شهادت مظلومانه جزو خصيصه ي امامان و امامزادگان و مشابهين آنها بوده است .

به اين ترتيب بود كه ما بچه ها به تعزيه علاقمند ميشديم و از تخته شمشير چوبي و از درب پيت حلبي روغن و بنزين كه دستگيره هم داشت سپر و قالخان درست ميكرديم و تعزيه بازي ميكرديم .

 

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو