تعزيه خواني هنر نمايشي كميجان komijantazie   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  ابزار و امکانات

 

لوگوي وبلاگ شما


:حضور و غياب

  سايت هاي مرتبط با كميجان

لينك اول

history of komijanتاريخ كميجان

اخبار كميجان

فرهنگ و آداب و رسوم كميجان

نامداران كميجان

قصه هاي كميجان

تعزیه خوانان زرقان

شهداي كميجان

عراقي شاعر نامدار

ايل هاي برچلو و بزچلو

history of komijanتاريخ كميجان

اخبار كميجان

ماجراهاي پدربزرگ

نامداران كميجان

درباره نويسنده

طنزهاي داداشعلي كلواني

تغذيه مصنوعي باستاني كميجان

  صاحبخونه

 

 

  تعزيه خوانی من

 

تعزيه خواني من

در آن زمانها و در دوره دبستان ، من با محمود بهادري و حجت سلطاني و محمد يزدي و اسماعيل يزدي و محمدرضاترك و حميد لقماني و چند نفر ديگر همكلاس و رفيق بودم .

 عزت الله يزدي كه نقشه كشي قالي و عكاسي ميكرد و از تعزيه خوانهاي خوب و خوش صداي محله بازار بود ، چند بيت شعر تكخواني در تعزيه ميخواند .

اين اشعار از قول حضرت عباس در صحنه اي كه شمر از طرف يزيد براي او كه سقاي دشت كربلا و علمدار حسين است امان نامه آورده و از او ميخواهد كه به لشگر يزيد بپيوندد ، تا از كشته شدن نجات يافته و از مزاياي دوستي با شمر و يزيد هم برخوردار شود .

شعر با اين مطلع آغاز ميشد :

 او گون كه ، ويرر ايسسي سين گون يره           بر وزن : فعيلــــن  فعيلـــــن فعيلن فعيل .

 محمد يزدي و اسماعيل يزدي هم از خانواده يزدي و پسران ميرزا نبي الله و عزت الله يزدي بودند ، كه اين شعر را آوردند و با هم در پشت بام خانه حياط پشتي منزل محمود بهادري آن را ميخوانديم ، مخصوصاً محمد يزدي كه صداي بسيار رسا و خوبي داشت . پدرش مرحوم ميرزا نبي الله هم صداي خيلي خوبي داشت و در رابطه با رسايي و قوت صداي آن مرحوم روايتي را از قول مرحوم حسن سلمان نقل كرده اند كه تعريف كرده و گفته بود : صداي مرحوم ميرزا نبي الله يزدي خيلي قوي و پر قدرت بود ، بنحوي كه وقتي آنمرحوم ميخواند شعلة چراغ فانوس در روي كرسي به لرزش و نوسان مي افتاد .

 خلاصه بمرور قاطي تعزيه خوانها ميشديم و ماها كه يك نفر پارتي  مثل پدرم در ميان آن گروه داشتيم امكان ورود و ترقي زيادي داشتيم ، در حالي كه ديگران به راحتي نميتوانستند وارد جرگه تعزيه خوانها بشوند .

جعفر كميجاني هم بود كه پدرش مش قيه محمد زينب خواني ميكرد ( بعد از تشرف به مكه نيز چند سال خواند و بعد در اثر بيماري آلزايمر قادر به ادامه نشد ، خداوند شفاي اين دنيا و شفاعت آن دنيا نصيبش نمايد ) و روح الله ميوه از همكلاسي ها ، كه سه تايي رفتيم و سرمان را با روسري هاي عربي و چفيه و عقال ، مثل طفلان صغير حرم و خاندان اهل بيت بستند و در كنار ساير اهل وعيال امام نشستيم و به عنوان بازيگران صامت و سياهي لشگر در تعزيه شركت كرديم .

در مراحل بعدي نيز من نقش هاي مختلفي از قبيل طفلان زينب و عبدالله بن حسن و جبرئيل و را در جبهه موافق بعهده گرفته و با موفقيت اجرا ميكردم .

آخرين بار نقش مارد را به عهده من گذاشتند . مارد يكي از پهلوانان قوي و بت پرست لشگر يزيد بود كه در جريان تعزيه شهادت عباس ابن علي ، حاضر ميشد بعنوان اولين نفر  به جنگ حضرت ابوالفضل العباس ، علمدار كربلا برود .

من اطلاعي از موسيقي و الحان و مايه هاي آواز و غير آن ندارم ولي ميدانستم كه از قديم الايام تاكنون كساني كه در جبهه ي امام نقش آفريني ميكردند ، اشعار خود را با صداي نسبتاً نازك و ملايم و آواز حزين و لحن كشدار و غمين مي خواندند ، و افراد جبهه دشمن و طرفداران يزيد و معاويه عليه اللعنه ، اشعار خود را با صداي بلند و آواز كلفت و خشن و ترسناك ميخواندند ، بنحوي كه دل شنونده از ترس مي لرزيد .

آنروزوقتي كه نوبت خواندن به من رسيد شروع به خواندن شعر از روي نسخه كردم .

اولين مصرع را كه با صداي مخالف خواندم ، دلم هري ريخت پايين و توي دلم خالي شد و با خودم گفتم اين صدا كه به من نمي آيد و من بايد با صداي موافق بخوانم ، فوراً لحن خودم را عوض كردم و بقيه آن بيت را با لحن موافق خواندم ، ديدم مضمون و مفهوم شعر با لحن موافق نميخورد و اين كلام ،كلام دشمن است و لذا بازهم لحن خودم را عوض كردم و با لحن مخالف شعر را خواندم .

با اين همه تغيير در لحن و صدا در ميان آن جمعيت انبوه نظاره گر ، حسابي خودم را گم كرده بودم و توي دلم دنبال راهي براي خلاصي بودم كه چشمم به فهرست گردان افتاد ديدم او كه خودش را به من رسانده بود با غيظ گفت :   

  “ بسده بسده چال طپپالي گيد ايشييه “ يعني ؛ كافيه ،كافيه ، برو به جنگ ، و برو پي كارت گند زدي  .

خلاصه اين آخري بقدري افتضاح بار آورد كه من براي هميشه تعزيه خواني را ترك كردم .

از آن زمان تاكنون تغييرات زيادي در افراد تعزيه خوان هر دو محله صورت گرفته است افرادي بطور كلي از صحنة روزگار به ملكوت اعلي عروج نموده اند و برخي نيز مثل من سعادت تعزيه خواني را از دست داده اند ، اما نيروهاي جوان زيادي آمده اند و مجلس تعزيه خواني را هرسال گرمتر از سال قبل برگزار كرده اند.

Mohammad Komijani

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو