تعزيه خوانان محله سراب

تعزيه و تعزيه خواني در محلة سراب<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اكبرآقا فرزند آقاحسين كه بعداً نام خانوادگي تجلي را براي خود برگزيده و به مكه نيز مشرف شد و حاج اكبرآقا صدايش ميكردند ، از همان ابتداي تأسيس تعزيه در محله سراب عيسي آباد ، نقش شمر ويزيد و ساير ائمه كفر را بعهده گرفته بود و انصافاً هم آن نقش را خيلي خوب اجرا ميكرد .

صدايش بسيار بلند و رسا بود و با نفس خوبي هم كه داشت اشعار بحر طويل را خيلي روان و غلط غولوط ميخواند و خم به ابرو نميآورد و هنگام تعزيه هم سيگار اشنو ويژه ميكشيد .

مرحوم محمدعلي حاجيلو نقش ابن سعد را اجرا ميكرد و پس از فوت آنمرحوم ، مرحوم نبي الله سلطاني اين نقش را به عهده گرفت و الحق در مدت بيش از بيست سال آنرا بخوبي اجرا نمود و پس از فوت وي نيز پسر ايشان در نقش ابن سعد به اداي دين به امام حسين مي پردازد . خدا به همه شان خير در عاقبت عنايت فرمايد .

<?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" />

پدرم( حاج مسيب جاويدراد) از همان ابتدا نقش سرسلسله خاندان اهل بيت عصمت و طهارت و سرور شهيدان را بازآفريني و نقش آفريني ميكرد و طبيعتاً در آخر تعزيه ، جنگ و جدال سربازان و جوانان بني هاشم با آل سفيان و شهادت فرزندان زهرا به نمايش گذاشته ميشد .

آنان با نهايت شجاعت و دلاوري و اخلاص وغرق در ايمان ، به تنهايي به قلب دشمن بدكار و نابكار و انبوه زده و از كشته پشته مي ساختند و در آخر از شدت تشنگي و انبوه سپاهيان دشمن ، در حالي كه لباس سفيد و كفن شان پوشيده از تيرهاي چوبي شده بود ، كه هنگام دوختن لباس بر روي آن تعبيه شده بود ، بر روي خاك گرم دشت گلگون كربلا مي افتادند و براي آخرين با ر امام حسين را صدا ميزدند .

پدرم كه از سه سالگي من و از سال 1337 تعزيه ميخواند ، در تعزيه نقش امام حسين را اجرا ميكرد و هنوز هم با وجود كهولت سن ، آن نقش را بعهده دارد .

پدرم كه تا اين لحظه در خيمه گاه بر روي منبر چوبي مسجد و يا كرسي يا صندلي نشسته و غمناك سر در گريبان خود فرو برده بود ، ناگهان كمر راست ميكرد و با فرياد ، خواهرش زينب را صدا كرده و از او ميخواست كه ذوالجناح را بياورد ، چون كه خبر رسيده كه مثلاً عباس را از اسب بر زمين افكنده اند .

زينب آه و واويلا كنان ، دهانه و افسار اسب را ميگرفت و او را  مي آورد و درحاليكه بقيه اهل و عيال امام فرياد واويلا و وامصيبتا مي كشيدند ، امام با عجله بر اسب سوار شده و به سوي ميدان روان ميشد .

در آنجا در حالي كه با سرعت تمام اسب را ميراند به لشگريان شمر ستمگر و ابن سعد ملعون حمله ور ميشد و شروع به جنگ و گريز با آنان مينمود  .

پس از چند دور ، دور ميدان گشتن ، بر بالاي سر آن كشته ي قوم دغا ، از اسب پياده ميشد و جنازه او را در آغوش ميگرفت و پس از خواندن چند بيت شعر سوزناك ، كه گاهي هم از طرف آن جوان بر خاك افتاده پاسخ داده ميشد و حسابي موجب تألم و تأثر خاطر مستمعان عزادار شده و اشك آنها را تا آخرين قطره ميچكاند ، تعزيه با دعاي پدرم و سلام به پيشگاه ائمه اطهار و امام عصر والزمان خاتمه مييافت .

موضوع شهيد نمودن پدرم بوسيله شمر هم ، يكي از مواردي بود كه بچه هاي محل در ايام دهه محرم الحرام و روزهاي برگزاري تعزيه براي ما دست مي گرفتند و ما كه در سنين كودكي مالامال از نفرت و تعصب نسبت به شمر و يزيد و آل سفيان شده بوديم ،‌ قطعات شاخ بز را كه مردم پس از خوردن كله و پاچه آنرا در مزبله ها و كوچه ها انداخته بودند ، يافته و با آن كه شبيه خنجر شمر ستمگر بود به بچه هاي شيطان و مردم آزار محله ، حمله ور مي شديم .

آن شاخ ها چقدر تيز بودند و ايمان ما چقدر قوي ،كه آنرا مثل زوبين بدست گرفته و با تخم و تركه ي شياطين و شمر و شمرزادگان مي جنگيديم  و غالباً هم ما از آنها شكست ميخورديم ، لابد مظلوميت و شهادت مظلومانه جزو خصيصه ي امامان و امامزادگان و مشابهين آنها بوده است .

به اين ترتيب بود كه ما بچه ها به تعزيه علاقمند ميشديم و از تخته شمشير چوبي و از درب پيت حلبي روغن و بنزين كه دستگيره هم داشت سپر و قالخان درست ميكرديم و تعزيه بازي ميكرديم .

 

/ 0 نظر / 4 بازدید