تعزيه خوانی من

تعزيه خواني من <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

در آن زمانها و در دوره دبستان ، من با محمود بهادري و حجت سلطاني و محمد يزدي و اسماعيل يزدي و محمدرضاترك و حميد لقماني و چند نفر ديگر همكلاس و رفيق بودم .

 عزت الله يزدي كه نقشه كشي قالي و عكاسي ميكرد و از تعزيه خوانهاي خوب و خوش صداي محله بازار بود ، چند بيت شعر تكخواني در تعزيه ميخواند .

اين اشعار از قول حضرت عباس در صحنه اي كه شمر از طرف يزيد براي او كه سقاي دشت كربلا و علمدار حسين است امان نامه آورده و از او ميخواهد كه به لشگر يزيد بپيوندد ، تا از كشته شدن نجات يافته و از مزاياي دوستي با شمر و يزيد هم برخوردار شود .

شعر با اين مطلع آغاز ميشد :

 او گون كه ، ويرر ايسسي سين گون يره           بر وزن : فعيلــــن  فعيلـــــن فعيلن فعيل .

 محمد يزدي و اسماعيل يزدي هم از خانواده يزدي و پسران ميرزا نبي الله و عزت الله يزدي بودند ، كه اين شعر را آوردند و با هم در پشت بام خانه حياط پشتي منزل محمود بهادري آن را ميخوانديم ، مخصوصاً محمد يزدي كه صداي بسيار رسا و خوبي داشت . پدرش مرحوم ميرزا نبي الله هم صداي خيلي خوبي داشت و در رابطه با رسايي و قوت صداي آن مرحوم روايتي را از قول مرحوم حسن سلمان نقل كرده اند كه تعريف كرده و گفته بود : صداي مرحوم ميرزا نبي الله يزدي خيلي قوي و پر قدرت بود ، بنحوي كه وقتي آنمرحوم ميخواند شعلة چراغ فانوس در روي كرسي به لرزش و نوسان مي افتاد .

 خلاصه بمرور قاطي تعزيه خوانها ميشديم و ماها كه يك نفر پارتي  مثل پدرم در ميان آن گروه داشتيم امكان ورود و ترقي زيادي داشتيم ، در حالي كه ديگران به راحتي نميتوانستند وارد جرگه تعزيه خوانها بشوند .

جعفر كميجاني هم بود كه پدرش مش قيه محمد زينب خواني ميكرد ( بعد از تشرف به مكه نيز چند سال خواند و بعد در اثر بيماري آلزايمر قادر به ادامه نشد ، خداوند شفاي اين دنيا و شفاعت آن دنيا نصيبش نمايد ) و روح الله ميوه از همكلاسي ها ، كه سه تايي رفتيم و سرمان را با روسري هاي عربي و چفيه و عقال ، مثل طفلان صغير حرم و خاندان اهل بيت بستند و در كنار ساير اهل وعيال امام نشستيم و به عنوان بازيگران صامت و سياهي لشگر در تعزيه شركت كرديم .

در مراحل بعدي نيز من نقش هاي مختلفي از قبيل طفلان زينب و عبدالله بن حسن و جبرئيل و را در جبهه موافق بعهده گرفته و با موفقيت اجرا ميكردم .

آخرين بار نقش مارد را به عهده من گذاشتند . مارد يكي از پهلوانان قوي و بت پرست لشگر يزيد بود كه در جريان تعزيه شهادت عباس ابن علي ، حاضر ميشد بعنوان اولين نفر  به جنگ حضرت ابوالفضل العباس ، علمدار كربلا برود .

من اطلاعي از موسيقي و الحان و مايه هاي آواز و غير آن ندارم ولي ميدانستم كه از قديم الايام تاكنون كساني كه در جبهه ي امام نقش آفريني ميكردند ، اشعار خود را با صداي نسبتاً نازك و ملايم و آواز حزين و لحن كشدار و غمين مي خواندند ، و افراد جبهه دشمن و طرفداران يزيد و معاويه عليه اللعنه ، اشعار خود را با صداي بلند و آواز كلفت و خشن و ترسناك ميخواندند ، بنحوي كه دل شنونده از ترس مي لرزيد .

آنروزوقتي كه نوبت خواندن به من رسيد شروع به خواندن شعر از روي نسخه كردم .

اولين مصرع را كه با صداي مخالف خواندم ، دلم هري ريخت پايين و توي دلم خالي شد و با خودم گفتم اين صدا كه به من نمي آيد و من بايد با صداي موافق بخوانم ، فوراً لحن خودم را عوض كردم و بقيه آن بيت را با لحن موافق خواندم ، ديدم مضمون و مفهوم شعر با لحن موافق نميخورد و اين كلام ،كلام دشمن است و لذا بازهم لحن خودم را عوض كردم و با لحن مخالف شعر را خواندم .

با اين همه تغيير در لحن و صدا در ميان آن جمعيت انبوه نظاره گر ، حسابي خودم را گم كرده بودم و توي دلم دنبال راهي براي خلاصي بودم كه چشمم به فهرست گردان افتاد ديدم او كه خودش را به من رسانده بود با غيظ گفت :   

  “ بسده بسده چال طپپالي گيد ايشييه “ يعني ؛ كافيه ،كافيه ، برو به جنگ ، و برو پي كارت گند زدي  .

خلاصه اين آخري بقدري افتضاح بار آورد كه من براي هميشه تعزيه خواني را ترك كردم .

از آن زمان تاكنون تغييرات زيادي در افراد تعزيه خوان هر دو محله صورت گرفته است افرادي بطور كلي از صحنة روزگار به ملكوت اعلي عروج نموده اند و برخي نيز مثل من سعادت تعزيه خواني را از دست داده اند ، اما نيروهاي جوان زيادي آمده اند و مجلس تعزيه خواني را هرسال گرمتر از سال قبل برگزار كرده اند.

/ 0 نظر / 9 بازدید