ما که خيال کرديم معجزه است

معجزه امام حسين<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

همانطور كه قبلاً گفتم ، پدرم مسيب جاويدراد در تعزيه ها  نقش امام حسين را به عهده ميگرفت و در روز عاشوراي هر سال هم به مردم صبحانه نذري ميداد ، اين نذريه كه بنده از علت برقرار شدن آن خبر ندارم ، از زماني كه بيادم ميايد برقرار بوده و هنوز هم ادامه دارد و اميدوارم خداوند به والدينم عمر طولاني و با عزت و سلامت عطا نمايد و آن صبحانه نذري روز عاشورا كه به نيت قربت است و موجب وحدت و اجتماع كليه بروبچه هاي فاميل و دوست و آشنا ميگردد  هيچوقت شاهد تعطيلي اش  نباشيم .

از زماني كه يادم ميايد ، حلوا ارده شكري  را توي پيت هاي حلبي 10 كيلويي مي خريد و اولين كسي بود كه صبحانه نذري ميداد ، بعضي اوقات هم تغييرات جزيي در برنامه غذايي صبحانه ميداد ، ولي نان و پنير ، پاي ثابت آن بود و به عنوان ماده تكميلي از شله زرد و كوكوسيب زميني و كره و مربا استفاده مي شد ، ولي الحمدولله تا حالا هميشه برقرار بوده است . مستدام باد انشاء ا .

چندين سال گذشت تا عده ديگري از همسايگان و دوستان هم صبحانه نذري را برقرار كردند .

بعد از اتمام صبحانه نذري روز عاشورا ، همه مردم جهت شركت در دستجات سينه زني و زنجيرزني ميرفتند و پدرم و بقيه  تعزيه خوان ها هم لباس هاي رنگي خود را پوشيده و همراه با جوانان غيور و شجاع بني هاشم  مثل عباس و اكبر و قاسم و از آن طرف شمر و يزيد و ابن سعد همگي ملبس به البسه مخصوص بر اسب سوار شده و در پيشاپيش دسته ها يورتمه ميراندند .

 در يكي از روزهاي عاشورا كه پدرم لباس پوشيده و سوار بر اسب در سر قبرستان كنار منزل قدرت ابول ايستاده و منتظر بقيه همراهان بود ، صفي الله موتورساز  ( پسر عموي نورالدين ) با موتور چوپا آمده و از كنار اسب گذشت .

 ناگهان اسب از صداي موتور رم كرد و در حاليكه سواركارهيچگونه آمادگي نداشت ، با سرعت بسيار زياد و بصورت چهارنعل و غيرقابل كنترل بسمت داخل كميجان و ( گاراژ قاباغي ) يورتمه رفت .

پدرم كه اصلاً آمادگي اين حركت ناگهاني و سرعت زياد را نداشت ، شوكه شده و بشدت مضطرب شده و فرياد ميزد  : بگيريد ، بگيريد .

من و ساير بچه ها هم از پي اسب مي دويديم و در ترس و نگراني پدر شريك شده و هر لحظه انتظار وقوع حادثه بدي را داشتيم ، قدرت ابول ( پدر سعيد به منش ) اولين كسي بود كه سعي كرد جلوي حركت اسب را بگيرد ، ولي موفق نشد و از ترس اينكه مبادا زير پاي اسب له و ناكار شود ، فوراً از سر راه اسب رميده ، به كنار رفت .

اسب از كنار او گذشت و با سرعت وحشيانه و ديوانه كننده اش به راه خودادامه داد ، وقتي مقابل خانه ابراهيم بهادري رسيد ، ابراهيم دبير پيدايش شد و فرياد زد : “ يكطرف دهنه را بكش “ و خودش هم همزمان در مقابل اسب قرار گرفت و با كمال تعجب اسب در جاي خود آرام گرفت و ايستاد  ، و ما همگي گمان كرديم كه معجزه امام حسين ، جلو وقوع حادثه فجيعي را گرفته است .

لازم به ذكر است كه با وجوديكه پدرم در تعزيه ، خصوصاً زمانيكه اسب سوار ميشد و بدنبال كشته و جنازه جوانان بني هاشم و بويژه اكبر جوان ميرفت ، ‌معمولا خيلي برافروخته و ازخود بيخود ميشد و با سرعت اسب را در ميدان به گردش در مياورد و حتي گاهي اسب از شدت سرعت وهيجان جنگ وجدال به داخل جمعيت هجوم ميبرد ، لاكن تاكنون كسي بياد ندارد كه فردي زير پاي اسب امام حسين لطمه و جراحت ديده باشد .

اينهم بطور قطع نظر امام حسين به عزاداران خودش است  .

آللاه باقوشلاسون

/ 0 نظر / 5 بازدید